بالاخره چشای شورتون کار خودوشو کرد و منو از کار اخراج کردن(به قول لیلا، قراردادم رو تمدید نکردن). اما بینی و بین اله کار چش هر کی بوده، دستش درد نکنه. یه جور چش زده که آدم احساس تنهائی نکنه. یه جورائی شبیه پیش بینی های آب و هوائی آثار و علائمش از قبل میومد. یه جبهه هوای بیکاری از اون دور دورا داشت نزدیک می شد و یه عده زیادی رو توی خیلی شرکتا از کار بیکار کرده بود. همین چند روز پیش ترا من و چند نفر از شرکت جنرال موتورزُ با هم اخراج کردن. حالا شرکت اونا جنرال موتورز بوده و شرکت من رجاء. حالا اونا حقوق بخور و نمیر بیکاری میگیرن و من نه. حالا اونا تو این چند سال پولی پس انداز کردن و میتونن خودشون رو یه مدتی راه ببرن و من نه. اما اینها هیچ کدومشون مهم نیست. مهم اینه که من و اون کارگرا در یک لحظه باهم طعم خوش خواب وسط روز رو در یک روز کاری می چشیم. یه جورائی فکر می کنم از لحظه ای که اخراج شدم مهم شدم. یه جورائی فکر می کنم دیده شدم. تو شرکت رجاء چرا منو باید اخراج کنن. ها؟ حتماً دیدنم که اخراجم کردن! اینکه فکر کنی من کار نکردم و توی شرکت سریال ان قسمتی لاست رو دیدم و یه پام تو اینترنت بوده و یه پام توی اتاق هندی اینا و به این خاطر اخراج شدم، فکر غلطیه. خب اگه اینا دلایلی بر اخراج من باشه که توی اداره کل ما حتی مدیر کل مون رو باید اخراج می کردن. اما اونا رو که اخراج نکردن. پس کار نکردن و فیلم دیدن و اینترنت بازی و عکس کلهر و علیزاده رو تو ابعاد این اندازه ای پرینت رنگی گرفتن دلیلی بر اخراج نیست. چرا که اینها لازمه شخصیت و فرهنگ کاری یه کارمند دولته! فکر می کنم منو شخص مدیر عامل اخراج کرده. شرکت رجاء از وقتی که دکتر آقائی(مدیر عاملی که منو برد سر کار) رفته، هر سه ماه-شش ماه و نهایتش نه ماه یه مدیر عامل جدید به خودش دیده. یعنی میخوام بگم که شرکت از نداشتن یه مدیر قابل رنج می بره و همه این مدیرائی که اومدن و رفتن، نفوذی بودن و از خارج شرکت رجاء، مثلاً علم و صنعت و تربیت مدرس و وزارت کشور اومدن. خب اعضای هئیت مدیره رجاء دستگیرشون شده که دنبال این درّ ارزشمند باید تو خود مجموعه گشت و تو این مدت هم اشتباه کردن.
خب حالا خودتون جواب سئوال منو بدین! تو شرکت رجاء چند تا محمود فرخی هست؟ چند تا پست مدیر عاملی هست؟ خب طبق اصل لانه کبوتری اونا مجبور بودن منو انتخاب کنن. اما حیف که هئیت مدیره دیر جمبید! قبل از اینکه اونا حکم مدیر عاملی منو به امضای معاون وزیر راه برسونن، مدیر عامل وقت واسه اینکه منو از سر راه خودش ورداره یه بهانه ساده رو چاشنی اخراجم کرد و من و شما رو از طی کردن پله های ترقی محروم کرد! مثل این گشتای خیابونی اومد در اتاق، خودشو پارک کرد و گفت: کارت پایان خدمتت کو؟ منم گفتم میارم اما یه سال دیگه!
میگن رئیس جمهور قبلی اگه از توی شهرداری سر و کله اش پیدا شده، رئیس جمهور آینده قرار از توی یکی از این واگن ماگنا سر بیرون بیاره. این خاتمی و موسوی و ... یه جورائی سیاه بازی قضیه است. حیف شد. اگه میموندم و مدیر عامل و بعدش رئیس جمهور می شدم خوابای خوبی واسه تک تک شما دیده بودم. خدا باعث و بانی اش رو به خاک سیاه بنشونه! ایشالا هر چی اضافه خدمته بره تو پاچه اش. اگه هم سربازی رفته، بره تو پاچه پسرش. اگه بچه اش دختره که ایشالا پسرم بره و تو بزرگیاش بد نامش کنه. و اگه بچه من دختره که ایشالا پسرش هی بیاد خواستگاری دخترم و ما هم هی ندیم(منظورم دخترمه)
دروغ چرا! تا قبر آ آ آ آ
از اينكه اينقدر بي سر و صدا رفت يه كم دلم به حالش سوخت و يه ذره هم ناراحت شدم و با هزار زور و زحمت يه قطره اشك واسش ريختم. آخه هر كاريش كني بابابزرگم بود و نمي شد ديگه.
روز قبل عيد غدير با خرش ميرن بار بيارن. بار چي؟ منم نمي دونم. يه سرويس ميرن و بر مي گردن. سرويس دوم كه ميرن، خره بر ميگرده اما بابا بزرگ من نه. اون طرفيا كه با خر بي بابابزرگ ما(منظور از خر بي بابابزرگ، خري نيست كه بابابزرگش را از دست داده باشد!)مواجه ميشن ميرن ببينن چي شده، كه با بابابزرگ از دنيا درگذشته ما مواجه ميشن.
من حدساي زيادي زدم كه چي شده كه بابابزرگ فوت كرده؟ آخه راوياي داستان ميگن كه حالش مث بقيه روزا و چه بسا بهتر از روزاي قبل بوده.
اولش به ذهنم رسيد كه احتمال داره يه لقمه نون پريده باشه تو گلوش و خفهاش كرده باشه(اصلن نميدونم اون درحال خوردن چيزي بوده يا نه! اما اين اولين حسي بود كه نسبت به فوت نابهنگام و چه بسا بهنگام بابابزرگم داشتم). بهرحال من دائمن اين صحنه مياد جلوي چشام كه بابابزرگ درحالي كه راه گلوش گرفته داره دست و پا ميزنه و كسي نيست كه به دادش برسه و همين دلمو بيشتر واسش ميسوزونه. من تا الان راجع به اين حدسم با كسي حرف نزدم و از كسي هم نپرسيدم كه اين حدس من درسته يا غلط. اما چون هيچ كس عين اين حدس منو واسه من طرح نكرده، به حدسم شك كردم و دنبال دليلهاي ديگه مردن هم فكر كردم.
حدس ديگم اين بود كه بابابزرگ دچار يه سكته مغزي-قلبي يا چيزي شبيه اين شده و جان به جان آفرين تسليم كرده. تجسمش هم اينطوره كه بابابزرگ در حين بار ريختن تو خورجين خره است كه يهو يه درد يه كم زياد ته قلبش احساس ميكنه و تا دستش رو ميذاره رو قلبش و يه كم چشاش رو تنگ ميكنه و يه آخ نصفه و نيمه ميگه از پا ميفته و سرش به كون خره ميخوره و خره ميفهمه كه بايد حركت كنه و چون خره راه خونه رو بلده ميره سمت اونطرفي ها و اونا هم ميان اين طرف و بقيه ماجرا.
راجع به اين حدسم هم با كسي حرف نزدم. من اصولن راجع به حدسام كم حرف مي زنم. اما چون تا به امروز كسي اين حدسو واسه عنوان نكرده اينه كه من راههاي ديگه مردن رو هم جلوي چشام آوردم.
حدس زدم بابابزرگم رو احتمال داره زهركشش كرده باشن. اما چون مردن فرخيها اصولن نه واسه خودها و نه غيرخودي ها منفعتي نداره، اينه كه اين حدسم رو ديگه روم نشد با كسي درميون بذارم و خودم تو ذهن خودم خطش زدم.
بعد به خودم گفتم نكنه بابابزرگم رو گرگ خورده باشه. ديدم نه! نه تنها با عقل جور در نمياد كه با چش هم جور درنمياد. آخه جسده آخ هم نگفته بود.
آخرين حدسي كه به ذهنم رسيد اين بود كه احتمال داره خودكشي كرده باشه. شايد عاشق شده و عشقش بهش جواب رد داده و بابابزرگ كه تو اين دنيا دليلي واسه ادامه زندگي نداشته خودشو كشته.
نميدونم ديگه. مخم قفل كرده. شما چي فكر ميكنين. بابابزرگم چه جوري مرده و موقع مردن به چي فكر ميكرده؟
اقراء فاتحه مع صلوات
از كار بيكار شدن كه شاخ و دم نداره. ميدوني الان كه دارم مينويسم چي گوش ميدم. قيژك كولي همايون. همين الان پول شركت رجاء رو حلال كردم و از اينترنت رجاء دانلود كردم و دارم تو وقت اداره گوش ميدم و وبلاگم رو مثلا به روز مي كنم. خدا قبول كنه.
داشتم چي مي گفتم. آها. آقا اخراجم كردن. به يه دليل كاملا منطقي. من سرباز بودم و اونا ميگن كه سرباز نمي تونه تو يه شركت دولتي كار كنه.حالا از روزي كه اخراج شدم بازم دارم ميام شركت.مثلا الان چندم برجه؟ آره ۲۲ روز از آبان گذشته و من از يك آبان قرارداد ندارم. يعني از يك آبان، بعد از چهار سال كارمند شركت بودن ديگه كارمند نيستم. مدير مون در حقم لطف كرد و گفت تو بيا. كاري به كار قراردادت نداشته باش. با تو قرارداد پيمانكاري مي بنديم. آره من شدم پيمانكار و با شركت رجاء يه قرارداد سه ماهه امضاء كردم و ماهي ۴۰۰ تومن مي گيرم.البته همه رو يه جا آخر كار ميدن. حالا تا سه ماه آينده چي ميخورم و چه جور ميخوام زنده بمونم و قسط بدم خدا مي دونه. همين جا از كساني كه تا سه ماه آينده پولي دارن كه نميدونن چي كارش كنن(مثلا بهزاد-عادل-حتی هادی)میخوام که طی یک عملیات خیرخواهانه در وجه من و به حساب من واریز کنن. اگه اعتماد ندارين خب بياين سازم رو بردارين برين كنار چشمه....
۱-تو اين زمونه هر كي يه جور با بيكاري من برخورد كرده كه در نوع خودش جالب بود. ميگم خودتون ببينين از اين جماعت هيچ انتظاري نمي شه داشت:
برخورد از نوع وثيق:
زنگ زده ميگه:"محمود چي شده؟" "محمود حالا ميخواي چي كار كني؟"-خب بعد به من ميگي خوب حرف بزن. نگو خاك بر سرت. مرد مومن اگه كاري سراغ داري كه بنال ديگه آتيش واسه دل سوخته ما روشن كردن كه نشد كار. من كه ميدونم، تو حسابت پره از اون همه كار. از طرفي تو كه دل به اين دنيا نبستي و دائما از تير و تفنگ و اين جور چيزا حرف مي زني. قبل از اين كه كشته بشي بده من پولاتو حلالشون مي كنم. به همين بركت قسم.
ليلا و برخورد با يك شوهر بيكار:
اين يكي كه معركه است. يه روز كه پكر بودم از همه چي. رفتم خونه. ليلا فكر كرده كه آره من ناراحتم از اخراج شدنم. آقا نميدوني اون شب چي گذشت. اونقدر هواي منو داشت كه من دلم ميخواست هر روز هزار بار استخدام بشم و هزار بار اخراج بشم. هنوز آ نگفته بودم آب دستم بود. چي همه بوس و نوازش كه آره محمود ناراحت نباشي ها؟ تو حتما يه كار پيدا مي كي. بد بخت خودش از اخراج من ناراحت بود در مرز اشك و آه بود و داشت به من دلگرمي مي داد. كار ما رو ببين تو رو خدا.
هادي و كارهاي پيشنهادي:
هادي كه پروژه هاشو شب ارائه، كل بچه هاي طراحي صنعتي جمع مي شدن اتاق ما و واسه هادي جمع مي كردن. هادي كه همه چيز بر اساس اصل عدم تحرك واسش مطرح مي شه واسه من كار پيدا كرده بود. اما كارش ارزش معنوي داشت ها. منبع درآمدش رو ميخواست بده من. هيچي يه دونه از اين دستگاه خفنا هست كه پول ميندازي توش از اون سوراخي بهت نوشابه ونسكافه و ... ميده. ميخواست بده من باهش تو دانشكده كار كنم. تو ماه گذشته كه اولين ماه كاريش بوده ۳۰۰ هزار تومن هزينه داشته و روزي ۵۰۰۰ تومن درامد. اينجوري من بايد آخر ماه يه پولي از پدرخانوم ميگرفتم ميدام به اين دستگاه خفنه. كاراي هاديه ديگه. خوبيش اينه كه آدم خسته نمي شه. تازه با اصل عدم تحرك به شدت سازگاري داره.
بقيه هم كه بماند. داداشم مامانم ابوذر و ...
موندم تو چه جور با بيكاري من برخورد ميكني؟ راستي جائي كاري سراغ داري؟

زندان با پادگان چندان قابل مقایسه نیست. اما رفتن به هر دوشون برخلاف میل آدم اتفاق میافته.
نجف از نوع دریابندریش موقعی که زندان بوده دوجلد کتاب آشپزی نوشته. غلامحسین از نوع شهردارش هم توی زندان به فکر خاطرات نویسی افتاده و خاطراتشو به نگارش در آورده. منم از این فرصتی که دستم داده استفاده کردم و فرهنگ لغات پادگان رو جمع آوری کرده و می کنم.
فکر می کنی احمد شاملو کتاب کوچه رو که نوشته قصدش چی بوده ها؟ خب منم همون قصد و دارم. اما خب اون شاملویه و من ممفخ. اون اگه واژه و کلمه هائی رو از کوچه و بازار پیدا کنه که چندان با ادب و نزاکت همخونی نداشته باشه و توی کتابش بیاره کسی بهش خرده نمی گیره. اما من اگه بخوام مث اون یه ذره بی رودربایستی و رک و راست این کار رو با ادبیات پادگانی انجام بدم همین لیلا اول از همه چشاش رو گرد می کنه و دادمیزنه که:"محمود واقعا که. پاکش کن زود پاکش کن. خجالت نمی کشی؟" یا همین بهزاد از جنس وثیقش موقع خوندن هزار بار چشاش رو از روی کلمه ها برمی گردونه و هزار بار از خدا استغفار می طلبه و هزار بار میگه "محمود" و هزار بار منو یه جوری نیگا می کنه که می فهمم کاری که کردم اشتباه بوده. اما مهم نیست. من بلد شدم کار خودمو بکنم. می نویسم و جلو جلو از همه بخاطر بعضی واژه های ناملموسی که عنوان می کنم معذرت می خوام و بهتون قول می دم که سریعا توبه کنم و سریعا مسواک بزنم.
و اما...
فرهنگ لغات پادگانی
1-روابط نسبی در پادگان
پدر خدمتی: طرف پدر خدمتیته یعنی اینکه تو و اون توی یه ماه مثلا برج ۲ اعزام شدین. تنها فرق اون با تو اینه که اون برج ۲ پارسال اعزام شده و پدر تو محسوب می شه.
مادر خدمتی: در واقع اون زن بابای تو محسوب می شه. پس اون سه ماه بعد بابای شما اومده خدمت و شما ۹ ماه کمتر از اون خدمت دارین.
دختر خدمتی: به کسی اطلاق می شود که 9 ماه بعد از تو اومده و اصطلاحا 9 ماه زیر شما مورد دارد.
پسر خدمتی: به کسانی که پس از یکسال در ماه اعزامی شما به خدمت فراخوانده شده اند، پسر خدمتی می گویند.
داداش خدمتی: به کسی که یک ماه قبل یا بعد شما به خدمت آمده باشد اطلاق می شود.
زن خدمتی: به کسی گفته می شود که سه ماه بعد از شما به خدمت اعزام شده است.
شوهر خدمتی: به کسی که سه ماه جلوتر از شما به خدمت امده و شما سه ماه زیر ایشان مورد دارید شوهر خدمتی می گویند.
نوه خدمتی: قاعدتا شما نبایستی پدربزرگتان را در پادگان رویت کنید اما اگر پدر پدرتان آنقدر عمر دراز در پادگان داشته باشد (بعلت اضافه خدمت)که چشمش به جمال شما روشن شود، شما نوه او محسوب می شوید.
عروس خدمتی: به کسی که 18 ماه زیر شما مورد داشته باشد عروس خدمتی می گویند. البته این نکته قابل توضیح است که با توجه به کسر دو ماه از خدمت شاهد آخرین عروس خدمتی های پادگانی می باشیم. مگر اینکه تعریف فوق تغییر یافته و دو ماه کسری خدمت نیز مشمول حال آنان نیز گردد.
2- کلماتی که مدت خدمت سپری شده را بیان می کنند:
مت: بجای اینکه بگویند چند ماه از خدمتت باقی مانده، می گویند: متت به چند رسیده؟(در واقع مت مخفف خدمت می باشد)
پایه خدمتی: مدتی که از خدمت گذشته است را پایه خدمتی می گویند. مثلا پایه خدمتی طرف 18 است یعنی اینکه طرف 18 ماه خدمت کرده است.
هم دوره: به کسی یا کسانی می گویند که با تو در یک ماه اعزام شده اند.
K o s جدید( k o s موتور): به کسی می گویند که تازه وارد پادگان شده است و مدت خدمتش از همه کمتر است.
طرف به نمی کشه افتاده: یعنی طرف به آخرای دوره خدمتش رسیده و حال و حوصله ادامه خدمت را ندارد.
زیرت مورد داره: یعنی طرف بعد از تو اومده.
باید k o s جدیدی بدی: یعنی تازه اومدی و فعلا فعلنا باید توی یگان خر حمالی بدی تا جدید تر از تو هم بیاد.
۳- کلماتی که بیان کننده مرخصی گرفتن از پادگان هستند:
برگه ای: منظور همان برگه مرخصی روزانه است که برای افسر و درجه دار وظیفه از ساعت ۲ بعدازظهر و برای سرباز صفر از ۴ بعدازظهر به بعد صادر شده و وظیفه با این برگه اجازه خروج از پادگان را دارد.
کف برگ: یعنی طرف تو کف برگه گرفتنه و منتظره که هر چه سریعتر برگه رو با امضای فرمانده بگیره و بره بیرون.
استحقاقی: هر سربازی در ماه ۲.۵ روز مرخصی دارد که در ۲۰ ماه خدمت ۵۰ روز می شود. و در واقع حق توست جهت استفاده از آن.
تشویقی: مرخصی هائی است که به سبب فعالیت مفید شما در یگان از طرف فرماندهی یگان و یا به سبب شرکت در مسابقات دینی از طرف عقیدتی و ... و یا به سبب مناسبت های مختلف از طرف فرماندهی پادگان به شما داده می شود. بعنوان مثال تعطیلات عید نوروز جزء مرخصی های تشویقی محسوب می گردد.
استعلاجی: اگه خدای نکرده مریض بشی و دکتر پادگان بهت حال بده و واست مرخصی بنویسه جزء این دسته حساب می شه. در کل مدت خدمت نمی تونی بیشتر از ۳۰ روز از این نوع مرخصی استفاده کنی. مثلا بازای هر یه دندونی که می کشی دکتر بهت ۲ روز مرخصی تشویقی میده.
از ضلع پیچیده: فرمانده ات بهت برگه نداده و دژبان هم بدون برگه اجازه خروج بهت نمی ده. اما شما بیرون کلی کار نکرده داری و باید حتما بری. می ری و خودتو به نرده های کناری پادگان می رسونی و از روی دیوار یا نرده می ری اونطرف. به این کار از ضلع پیچیدن میگن.
بازداشت در یگان: یعنی یه کاری کردی که کفر فرمانده یگان رو در آوردی و حالا تا یه مدت مشخص نمی تونی بری خونه. چونکه فرمانده بهت برگه نمی ده. به این اتفاق بازداشت در یگان گویند.
ادامه لغات رو اگه خوشتون اومد بگین که بنویسم.
بابا توی یه روز پائیزی نه چندان سرد مرد. وقتي مرد سر و صداي زيادي به پا شد. از كجا مطمئنم؟ آخه من داشتم خونه عمه بزرگم که خونه شون دیوار به دیوار خونه ما بود، نهار مي خوردم كه برم مدرسه. يهو شنيدم كه جيغ و داد و هوار و گريه است كه از خونه ما بلند مي شه. از بالاي ديوار حائل دو خونه كه زياد بلند نبود و محل رفت و آمد من و پسر عمه هام بود پريدم تو حياط خونه مون. آره بابا بالاخره راحت شد. گريه كن زياد بود. بابا هفت تا خواهر و يه برادر داشت. عمه ها از ۲ روز گذشته كه بابا رو دكتراي بيمارستان جواب كرده بودن و آورده بوديم خونه، تو خونه ما منتظر چنين اتفاقي بودن. اونا نقششون رو خيلي خوب بازي كردن. در حد تيم ملي اشك مي ريختن و در حد مداح هاي بزرك پايتخت (هلالی و کریمی) در رثای بابای تازه درگذشته ما نوحه می خوندن.
من همون روز عصر واسه اینکه نشون بدم با غم بی بابا شدن خوب کنار اومدم و از ناراحتی مامان یه کم، كم كنم با بچه ها رفتم تو كوچه فوتبال. اومدم خونه دائيم گفت كجا بودي؟ گفتم با بچه ها داشتم فوتبال بازي مي كردم. دائيم يه نيگا كرد به من و با يه ته لبخندي گفت:آفرين.
نمي خواستم كسي دلش به حال ما بسوزه. ميدونستم روزاي سختي در پيش داريم. مي دونستم چه باباي خوب و نازنيني رو از دست دادم. اما مي دونستم كه اينائي كه اومدن واسه مراسم، همونائي اند كه وقتي بابام با درد سرطان داشت از دست طلبكارا در مي رفت، نشسته بودن و داشتن به فروش محصول انگور باغ شون فكر مي كردن.
سه و هفت گذشت.بابا رفت. احمد رفت دانشگاه. من و مامان و اعظم و سمي و سكين تنها مونديم. پولي واسه ادامه زنده موندن تا آخر ماه نمونده بود. من و مامان كمپوت و سانديسي كه عيادت كننده ها قبل از فوت بابام آورده بودن(که کم هم نبود) رو برداشتيم و برديم سوپري محل. فروختيم و با پولش تا سر برج كه حقوق بابا مي اومد زندگي كرديم.
---------
۱- نرخ تورم ايران(اونی روکه خود دولتی ها میگن) تو دنیا سومه!
۲- طولانی ترین نامه دنیا توی یزد نوشته شد.
۳-کردان وزیر کشور استعفا داد. اما قبلش گفت که دکترا نداره و فوق دیپلم آخرین تلاش علمیش بوده.
۴- وقتی میخوای کفشتو پات کنی حتما توشو نیگا کن. ممکنه توش سوسک باشه.

خیال خودم و شما رو راحت کردم.دیگه نمی زنم. دیگه کمونچه نمی زنم. خسته شدم.حتی فکر هم نمی کنم که بی ذوق و استعداد بودم توی یادگیری. تازه استادم هم درست و حسابی بود. فرصتی بود و غنیمت بود کنار استاد شکارچی بودن. اما دیگه نمی زنم.حتی توی خلوت آخر شب، واسه خودم دیگه نمی زنم.
يه موقعي بود كه فكر مي كردم بعضي موقع ها نمي شه با زبون حرف زد. يه موقع هست كه نمي شه با اشك گريه كرد. يه موقع هست كه تنها با ساز مي شه همدم و دم خور شد. تنها با كمونچه مي شه درد و دل كرد.
الان فهميدم كه من حتي نمي تونم با زبونم درست و حسابي حرف بزنم، چه برسه با سازم. من حتي نمي تونم روي حنجره ام كنترل داشته باشم كه داد نزنم، چه برسه كه بخوام ضرب پام و با نفس كشيدنم- با حركت دستم روي پرده هاي ساز هماهنگ كنم و كنترل كنم.
چه غلطاي اضافي. يكي نيست و نبود كه بگه، تو آقات ساز زده بود يا ننت مزقون به دست گرفته بود كه خواستي ساز بزني. شرمنده ام از همه اون عزيزايي كه توي خوابگاه با صداي مزقونم آرامش و راحتي شون رو بهم ريختم. من از آدماي زير كه مطمئنم از ساز من خيلي صدمه ديدن به ترتيب اولويت معذرت مي خوام.
۱-استاد شكارچي۲-هادي كشاورز۳-توفيق دريس۴-مهزيار كاظمي۵-مهدي كرمي۶-هادي شاكري۷-عادل طيبي۸-هادي آزاد۹-محمد اشجاري۱۰-احمد افشاري۱۱-روح الله اسلامي۱۲-علي خرگوش۱۳-بهزاد وثيق۱۴-نادر رفيعي۱۵-سجاد چراغي۱۶-مرتضي عماديفر۱۷-مرتضي صادقي۱۸-ابوالفضل صبرآميز۱۹-سيامك فارسي۲۰-مهدي ايماني مهر ۲۱-هادي كمالي ۲۲- عزت سحابي و ...

گراني اصولا گراني از مهمترين دلائل و شايد تنها دليل كم نوشتن و از طرفي زياد نوشتن آدمهاست.
۱-آدمهائي كه با گراني، نوشتن شان هم كم مي شود:
اين آدمها كساني هستند كه براي دلشان مي نويسند و از آنجا كه دل نويسي هيچ وقت نتوانسته نون و آبي براي صاحبش فراهم كند، بنابراين كوچكترين تغييرات پولي و ارزي جيبشان مي تواند اين آدمها را دستخوش تغيير كند و بجاي نوشتن بروند دنبال يك لقمه نان حلال. خب ما هم از اين دسته ايم. اگر مي نويسيم و بعد يك - دو ماهي غيب مان مي زند، بدانيد كه رفته ايم دنبال پول.
۲- آدمهائي هستند كه با گراني، نوشتنشان در قالب مجله و هفته نامه انتشار مي يابد:
ديگر لازم نيست كه من اشاره كنم به صفحات بسيار سياه شده هفته نامه شهروند و يا روزنامه اعتماد در خصوص گراني و مضرات آن.
با خودم ميگم عجب بي كار و در به دري كه اومدي و داري از وقت و پولت مي ذاري و چرت و پرت هاي منو مي خوني؟
آخرين بار كه صداي مزقون منو شنيدي كي بود؟ آخرين بار كه توي حموم جشنواره خوندم غلام فولادوند هم بود. اون موقع ارشد قبول شده بود و اومده بود كه بره واسه ثبت نام.
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سر بر ...
چندسئوال:
1-فكر مي كني توي لباس رزم و ارتش من چه شكلي ميشم؟
2-فكر مي كني بعد از ازدواج چاق شدم و به اين تئوري جامه عمل پوشوندم كه"تو اگه ازدواج كني چاق ميشي"؟
3-به نظرت سر كمانچه ام و خودم چي اومده؟
الف) باباي ليلا از بالاي پشت بوم پرتش كرده پائين منو نه.
ب) بالاخره من دستگاه ماهور رو تموم كردم.
ج) بي خيال خودم شدم و ليلا رو فرستادم كلاس كمانچه.
د) با نگاه باباي ليلا فهميدم كه فعلا تا نرفتم خونه خودم از اين غلطا نكنم.
4-به نظرت باباي ليلا با خودش چي فكر كرد كه حاضر شد دخترش رو به من بده؟
الف)باباي ليلا عاشق مزقون و مزقونچيه.
ب)باباي ليلا كوره و چيزي نمي بينه.
ج)ليلا اونا(بابا و مامانش) رو تهديد كرده كه يا محمود يا خودكشي.
د)باباي ليلا اوصولا راجع به چيزاي كوچيك و حتي بزرگ فكري نمي كنه.